علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

علی کوچولو در حال تماشای تلوزیون

ببین اینجا مثل بچه های خوب نشستی روی مبل داری برنامه ی مورد علاقت عمو پورنگ و میبینی... وقتی هم خسته میشی میری جلو تلوزیون مامانم تلوزیون رو خاموش میکنه و بهت میگه عقب عقب عقب تو هم همینجوری عقب عقب میای و میشینی روی صندلیت اینجوری ببین...   وحالا همینجوری که داری تلوزیون میبینی چی پف میخوری و مامان هی میاد جلوت تو هم در هر صورت به تماشا کردنت ادامه میدی...ببین اینطوری...   ...
5 اسفند 1392

آتلیه مامان

اینم از عکسایی که مامانی دوست داشت از تو بگیره ولی یه خورده دیر خبردار شد آخه میدونی این عکسا واسه وقتیه که نی نی ها 2 3 ماهه هستند (نه 16ماه و اندی) ولی اشکال نداره من با مشقت فراوان ازت گرفتم...خب دوست داشتم دیگه            ...
4 اسفند 1392

کارهای جدید علی آقا

قند عسل مامانی یه سری کارهای جدید یاد گرفتی توی 16 ماه ونیم زندگی که عبارتند از.... همیشه یه شعر مامانی واست میخوند که حالا تو یاد گرفتی و مامی و همراهی میکنی البته با پانتومیم گاهی وقتا هم خودت یهو یادت میاد و میای به من میگی تا واست بخونم و خودتم اداشو در میاری شعر اینه:   با 2 انگشت از روی پاها شروع به حرکت میکنیم و میخونیم" مورچه هه اومد داره میاد اومدو اومد "بعد با انگشت میزنم به پیشونیتو میگم" تق و تق و تق کیه کیه " و بعدگوش راستتو میکشم و میگم " سلام خانم "بعد گوش چپ و میکشم و میگم" سلام آقا " و در آخرم با انگشتم میزنم رو بینیتو میگم" منم منم " تو هم کلی واسم میخن...
28 بهمن 1392

عاشق کیبورد لپ تاب

جدیدا با اشاره حرف میزنی اینجا هم هی صدای من و بابا میزدی بعد میرفتی به لپ تاب اشاره میکردی(آخه دستت بهش نمیرسید)بعدشم مینشستی و میزدی رو پات .ترجمه:لپ تاب و بیارین بزارین روی پای من  ...
28 بهمن 1392

تلاش های پی در پی وروجک مامان

شیطون بلای مامانی از مبل بالا میری و میری پشتش گیر میکنی و تلاش برای بیرون اومدن ای کارارو روزی 10بار انجام میدی...   ناامید نشو تو میتونی... ودر آخر همخوابیدی روی زمین و از زیر اومدی ولی مامانی دیگه نتونست ازت عکس بگیره چون یکی زنگ خونه رو زد ...
28 بهمن 1392

پا تو کفش بزرگترا

یکی از کارای جدیدت اینه که در جا کفشی رو باز میکنی و کفشارو میاری بیرون مخصوصا این کفش مامانی رو که پوشیدی من موندم تو چطور تونستی اینو پات کنی با این پاشنه هاش...     من و بابا مشغول تلوزیون نگاه کردن بودیم که یه لحظه با این صحنه مواجه شدیم ...
10 بهمن 1392